تبليغاتX
غروب
 
 
 
   
 
 

زندگی فرصت بس کوتاهيست

تا بدانيم که مرگ ؛ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست

مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از

خواب زمستانی خاک...

نفس سبزبهاری جاريست

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

روز مادر مبارک

 

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم

پسر بچه گفت: من نمي فهمم.

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهی

 فهميد

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل

گريه مي كند؟

پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ

چيز گريه مي كنند.

پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي

هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند؟

بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود

كه خدا جواب را مي داند.

او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي

كنند؟

خدا گفت : زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه

او موجود به خصوصي باشد.بنابراين شانه هاي او را آن

قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و

همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه

آرامش بدهد

من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل

زايمان بچه هايش راداشته باشد و وقتي آن ها بزرگ

شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته

باشد. به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو

رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش

برود

به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني

كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند.

به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را

عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او

آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و

از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب

شوهرش داشته باشد.

به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز

به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي

همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم

كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در

كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي

دادم كه بريزد.

اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست

در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي

ريزد؟

خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا

چشم هاي او دريچه روح اوست.

ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

ولادت با سعادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر مبارک 

روز مادر مبارک

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

 

 

  وصیت نامه داریوش کبیر

(در ادامه مطلب)

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین ادامه مطلب | 
 
 
   
 
 

 

alone

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

 

یا صدیقه کبری(س)

 

آی مردم ! آی مردم!  علی از دنیاتون سیره

 

آی مردم ! آی مردم!  علی بی زهرا میمیره

 

آی مردم ! آی مردم!  آخر کارم رسیده

 

آی مردم ! آی مردم!  مرگ دلدارم رسیده

 

آی مردم ! آی مردم!  اجر پیغمبر ادا شد

 

آی مردم ! آی مردم!  همه ی هستیم فدا شد

 

آی مردم ! آی مردم!  غم و دردم بی شمارست

 

بعد از این! بعد از این! آسمونم بی ستارست 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

گله مي‌كرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطه‌مان ايميلي
حيف از آن رابطه‌ي انساني - كه چنين شد كه خودت مي‌داني

عشق وقتي بشود دات‌كامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت اي‌ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم: به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است

به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي‌ميلم

مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام

اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد

خسته از Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالي @ (ات) شده‌ام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي

نامه‌اي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

اندر حكايت گراني چنانكه افتد و داني ( ساسان برمكي  /11/2/1387 )

با پوزش از پيشگاه حضرت مولانا جلال الدين بلخي

گراني

بشنو از ني چون حكايت مي كند

از گراني ها شكايت مي كند

چون زبان بنده را ببريده اند

بال پرواز مرا هم چيده اند

سكه خواهم كيسه كيسه بي شمار

تا گراني را كنم شايد مهار

هركسي بر رخ نهد يك تپه ريش

بيمه گردد تا ابد با پشم خويش

من به هر بيچاره اي گريان شدم

يار بي چيزان و درويشان شدم

هر كه آمد فتنه زد در كار من

همچو ملايان نشد غمخوار من

هان چه بايد كرد ما را زور نيست

حاضريم از بهر مردن گور نيست

مرگ ما را نزديك اما دور نيست

كس به فكر اين تن رنجور نيست

هر كه را پارتي نباشد نيست ياد

گشته فربه بطن آقا , نيست باد

آتش فقر است كاندر ري فتاد

ز آه مظلومات ترك در پي فتاد

مرگ بر آنكس كه از ملت بريد

تحت نام دين و مذهب هي چريد

چون گراني درد جانسوزي كه ديد

بهر بي چيزان چنين روزي كه ديد

هان تورم ديده ها خون مي كند

عاقلان را پاك مجنون مي كند

محرم ما اهل عيش ونوش نيست

همچو ملايان ازرق پوش نيست

چون كه عكس حضرتش در ماه شد

ملت بيچاره اي گمراه شد

گر رود محمود گو رو باك نيست

از تو ابله تر بر روي خاك نيست

پول نفت آور به سفره دير شد

مرد مستضعف ز جانش سير شد

جمله مي باشند اندر فكر نام

كس نمي باشد به فكر اين غلام

بند تزوير و ريا بگسل پسر

تيشه زن بر اتحاد زور و زر

كيسه سوداگران گر پر نشد

نان ملا هم ولي آجر نشد

چون وكيلان هر كسي چالاك شد

بي كوپن , بنزين درون باك شد

غم مخور اي ملت والاي ما

نفت مي باشد به زير پاي ما

اي كه گشته مايه افسوس ما

غرب و شرق آيند بر پابوس ما

از تو جام عده اي زرناك شد

كاخشان تاقبه افلاك شد

نفت را باشد هزاران عاشقا

مي كند هر صامتي را ناطقا

گر من اين حرف و سخن ناگفتمي

شب ز اندوه درون ناخفتمي

هر كه از ملت شود اكنون جدا

مي شود رسوا به نزديك خدا

چونكه صبر و تاب ملت درگذشت

بر كسي ديگر نيارد او گذشت

تيغ خشم ما ببرد ناي او

مشت محكم كي كند پرواي او

ظالمان را نيست راه پيش و پس

خشم ملت حبس گرداند نفس

چون كه دلها لخته لخته خون بود

لاجرم اين گفته آتشگون بود

گوش هر كس محرم اين راز نيست

جز دل شوريده كس جانباز نيست

 
 
 |    نوشته شده توسط محمدحسین
 
 
   
 
 

 محكمه الهی

 

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم

 

همينجوري چشـــــــــامو بسته بودم

 

سياهي چشام يه لحــظه سر خورد

 

يه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد 

تــو خواب ديدم محشر كــبري شده

محكـمــة الهــــي بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

رديف رديف مقــابلش واستــــــــادن

چرتكه گذاشتــه و حساب مي كنـه

به بنده هاش عتاب خطاب مي كنـه

ميگه  چـرا اين همــه لج مي كنيـد

راهتــونو بـي خـودي كج مـي كنيـد

آيــــــــه فرستـادم كــه آدم بشيـــد

بــا دلخوشـي كنــار هـم جـم بشيد

دلاي غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد كنيــد

بـا فكــرتـون دنيــــا رو آبــــــاد كنيـد

عقــل دادم بـريـــد تــدبـّــــر كـنيــد

نـه اينكه جاي عقلو كـــــاه پر كنيـد

مــن بهتون چقد مــــاشالاّ  گفتــم

نيـــــــافريـده بــاريكــــــلاّ  گفتـــم

من كه هـواتونو هميشـه داشتـــم

حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازي نكـــرده باختيـــد

نشستيد و خـداي جعلي ساختيـد

هر كـدوم از شما خودش خدا شد

از مــــا و آيــه هاي مـا جـدا شـــد

يه جو زمين و اين همه شلوغــي؟

اين همه ديــن و مذهب دروغــي؟

حقيقتـاً شماهـــا خيـلي پستـيـن

خر نبـاشيـن گــاوو نمـي پرستين

از تـوي جـم يكي بـُلن شد ايستاد

بُـلن بـُلن هــي صلـ ــوات فرستـاد

از اون قيافه هاي  پـشـم و پـيـلـي

ازاون اعُجوبـه هاي چـرب و چـيـلي

گف چرا هيشكي روسري سرش نيست

پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست

چــرا زنـا ايـــن جـــوري بد لبــاسن

مــرداي غيـــــرتــي كجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اينجا كـــه فرقي نـدارن مــــرد و زن

  يــارو كِنِف شــد ولــي از رو نــرفت

  حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت

  چشاش مـي چرخه نمي دونم چشه

  آهان مي خواد يواشكي جــيم بشــه

  ديد يـــه كمي سرش شلوغـــه خـدا

  يواش يواش شـد از جماعت جــــــدا

  بــا شكمـي شبيـــه بشكـــــة نفت

  يهو ســرش رو پايين انـداخت و رفت

  قــراولا چـــن تــــــا بهش ايس دادن

  يــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن

  فوري در آورد واسه شون چك كشيد

  گف ببريد وصــول كنيـد خوش بشيـد

  دلــــم بـــــراي حــوريـا لـــــــك زده

  ديـر بــرســم يكــي ديگــه تـك زده

  اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه

  تو رو خــــدا بذار برم دير ميشـــــه

  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

  بـا رشـوه ي خيلي كلـون نشد نـرم

  گــوشاي يــارو رو گرف تو دستـش

  كشون كشون بردويه جايـي بستش

  رشوه ي حاجـي رو ضميمــه كــردن

  تـوي جهنـم اونــــــــو بيمــه كـــردن

  حاجيــه داش بـُلن بُـلن غر مـــي زد

  داش روي اعصـابـــــا تلنگر مــــي زد

  خدا بهش گف ديگه بس كـن حاجـي

  يه خورده هم حبس نفس كن حاجي

  ايـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نكـن

  بگيـر بشين اين قــــده كل كل نكــن

  يـــه عا لــــمه نامــه داريـم نخــونده

  تــــــازه ، هنوز كُرات ديگــــه مـونده

  نامــه ي تـو پر از كـــاراي زشتـــــه

  كي به تو گفتـه جات توي بهشتــــه ؟

  بهش جـــــاي آدمـــــاي بـاحالـــــه

  ولت كنـــــم بري بهش ؟ محالـــــه

  يادتـــــه كـه چقد ريا مي كـــــردي

  بنده هــاي مـارو سيـا مـــي كردي

  تا يـــه نفر دور و بـرت مـي ديــدي

  چقد ولا الضّــــا لّينـومـي كشيـدي

  اين همه كه روضه ونوحـه خونـدي

  يه لقمه نون دست كسي رسونـدي؟

  خيال مي كردي ما حواسمــون نيس

  نظم نظام هستي كشكي كشكي س؟

  هر كـــــاري كـردي بچــه هـا نوشتن

  مي خواي برو خـودت ببين تـــو زونكن

  خلاصـــه ، وقتي يـارو فهميد اينـــه

  بـــــازم دُرُس نمـي تونس بشينــــه

  كاسه ي صبرش يه دفـه سر مي رف

  تـــا فرصـتي گير مي آورد در مي رف

  قيـامتـه اينجـــا عجـب جـــــــــاييــه

  جــون شمــــا خيلـي تمـاشـــاييــه

  از يــــه طرف كلــي كشيش آوردن

 كشون كشون همــه رو پيش آوردن

 گفتـم اينـــــارو كه قطــــــــار كردن

 بيچـــــاره ها مگـــه چيكــار كــردن؟

 مــــــــــأ موره گف ميگم بهت مــن الان

 مفسد في الارض كــه ميگن همين هان

 گفت: اينـــــا بهش فروشي كـردن

 بـــي پـدرا خــــــدارو جوشي كــردن

 بنـــــام دين حسابي خــوردن اينها

 كـــفر خـــــــدارو در آوردن اينهــــا

 بد جــوري ژانداركو اينـــا چزونـدن

 زنــده تـوي آتيش اونـــو سوزوندن

 روي زمين خـــدايي پيشــه كــردن

 خون گاليلـــه رو تو شيشــه كــردن

 اگــــه بهش بگي كُلاتــو صاف كن

 بهت ميگـــه بشين و اعتـراف كــن

 هميشـــه در حــال نظاره بــــودن

 شما بگـــــو اينا چي كــــاره بـودن؟

 خيام اومد يه بطري ام تــو دستش

 رفت و يه گوشــه يي گرف نشستش

 حــــاجي بُـلن شد با صـداي محكم

 گف : ايـن آقـــا بـايد بــره جهنـــم

 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نكــن

 بــــه اهـل معرفت جسارت نكـــن

 بگــــو چرا بـــه خون اين هلاكـــي

 اين كـــه نه مدعي داره نـــه شاكـي

 نــه گـرد و خاك كــرده و نـه هياهـو

 نــــه عربده كشيده و نـــه چاقــــو

 نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده

 فقط عـــرق خــــريده  رفتـــه خورده

 آدم خوبيـه هـــــــواشو داشتــــم

 اينجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 يهــــو شنيــــدم ايس خبردار دادن

 نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن